محل تبلیغات شما

در اوج ناباوری بابا و مامان اومدن. چقدر دلم میخواست محکم بغلشون کنم و فشارشون بدم. که نکردم . همیشه حسرت نفس کشیدن کنارشون رو میخورم. و وقتی نزدیکم هستن, و اتفاقی میفته که باب میلم نیست, حرص میخورم. و همیشه سعی کردم تو اون لحظه هیچی نگم و اکثر مواقع موفق بودم. که اگر موفق نبودم و حرفی گفتم, بعد رفتنشون روز و شب به خودم لعنت فرستادم. و باز میرن . و باز حسرت کنارشون بودن . زمانی که کنارم هستن, همون قسمتی از عمرم هست که انگار متوقف شده بوده و نگذشته .

1848. آنچه دیده ایم ...

1846. چه آمدن و چه رفتنی ...

باز ,هستن ,موفق ,حسرت ,کنارشون ,میخورم ,میخورم و ,و باز ,خودم لعنت ,به خودم ,شب به

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

کانون آگهی وتبلیغات تک مبلّغ ایرانیان درسی کتابخانه فاطمه الزهرا(س) روستای نجف آباد